وای بابا لنگ دراز!
دیگه زیاد از زیر این بار که من شخصی رو دوست دارم قِسِر در نمیرم. ولی خوب این دوست داشتنی نیست که نتیجه ی خاصی داشته باشه. اما خب این دوست داشتنو دوست دارم. مخصوصا وقتی گاهی مورد خطابش قرار میگیرم و توی گروه بهم میگه آفرین. و یه سریا میوفتن به حسودی. آخ چقدر حال میده! دوسش دارم. درسته که بعضی از کاراشو تایید نمیکنم. اما من، منم و اون اون. یه سری کارارو دوست داره انجامش بده که من به عنوان یه بیننده این حقو به خودم نمیدم که این اختیار رو ازش سلب کنم.دوست دارم دوست داشتنی هاش رو تجربه کنه.گرچه فکر میکنم این آفرینی که داد رو نمیدونه به چه کسی داده:|
خدایا مرسی. واسه خاطر همین دلخوشی های کوچولو اما ذوق مرگ کننده م.
راستی بابا دیروز من و کتی دخدرای شیطونی شدیم و شهر رو به هم ریختیم. بعد از کلی هرهر خندیدن تو دانشگاه رفتیم دوسیخ جیگر و دوسیخ نمیدونم چی چی که کتی میگفت اونم نیست و دو سیخ بال خوردیم و دوسیخ دلی که آقاهه یادش رفت برامون کباب کنه:)) خسته از خوردن سوار اتوبوس شدیم که چشممون افتاد به بستنی فروشی و چشمامون برق زد و ایستگاه بعد پریدیم پایین فالوده زدیم به بدن.
وای چ نامه های جودی-الهام...
ما را در سایت نامه های جودی-الهام دنبال میکنید
برچسب: زندگی نامه ی امام پنجم,لغت نامه ی کلاس پنجم,
نویسنده:
بازدید: 62
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 5:30